الهی به در خانه ات آمدم ، با حاجات فراوان ، با درد و غصه های بی شمار با زخمهای کهنه و تازه .

محبوب من،  معترفم  من نه خود آمده ام که تو مرا خواندی . از ترس ناپختگی با احتیاط عزم تأخیر نمودم، اما امر، امرتو بود که در این زمان مشرف شوم ،چاره ای هم نبود ،لذا از سر تسلیم به دعوتت ،لبیک الهم لبیک گفتم. به گمان آنکه دوران محنت ما به سر رسید و مستجاب الدعوه شدم. مخصوصاً که شنیده بودم که گر بار اول نظر هر بنده ای به خانه ات افتد دستکم آرزوی اولش برآورده می شود. مثل کودکان نورس که با جامه ای نو یا صدای مهربانی غرق شادی و شعف می شوند، با خود  گفتم پرودگارم از گناهم گذشته و هم اینک مقدر شده که  این گناه کار از تاریکی به نور هدایت برسد ، دوران محنت و دل شکستی به پایان رسیده.

 حبیبم  انصاف ده  با پای دردناک ، با دلی شکسته سعی صفا و مروه نمودم .  تو بهتر می دانی که در دلم چه گذشت ، و در چه فکر بودم و چه حرفهایی نگفتنی به تو گفتم.

در حجر اسماعیل ات نماز گذارم. بر مقام ابراهیم ات تو را صدا کردم ، به بزرگی ات قسم که تنها تو را صدا کردم تنها تو را. تنها تورا !!. هنوز هم اشکم بر پارچه خانه ات خشک نشده. گفتم حالا که در جوانی به ساحت مقدس الهی مشرف می شوم ، یا کریم یا رحیم و یا غفور را فریاد بزنم ،بالاخره دری بر من باز می شود، خالق مخلوقش هرچه قدر هم بد باشد ،تنها نمی گذارد، بعد از این همه جفای روزگار،نوبت عاشقی ما هم رسیده و نسیم خوش اراده آمدن ،مژده  نصرت خواسته هایم بر جبر زمانه را نوید می دهد.  

صادقانه عرض کنم در این ظن بودم که در لشکر خوبان در حال طواف یک بنده ناچیز ،شاید بتواند گوشه ای یا ذره ای از گوشه بیت الله الحرام را به دست آورد. چه کودکانه گمان کردم ،اگر لیاقت رحمت صاحبخانه را ندارم ،به حرمت میلاد رسولش دست ما را سرانجام بگیرد. به امید وصل سبحان الله و الحمدالله و لا اله الا الله و الله اکبر را ذکر خویش نمودم . چه دردلهایی!!! چه خواسته هایی!!! چه رویاهایی !!! سوار بر فرش سلیمان آرزو خود را نزدیکتر از هر زمان به تو حس می کردم .

 اما افسوس و صد افسوس همه خواب بود. سراب بود ، وهم بود. زمزم رحمتت هم زیر پای من نجوشید،و باز هم در سیاه چال  زندگی به غل و زنجیر اعمال خودم و کم لطفی روزگار محبوسم. اگر بگویم راضی ام به رضایت ،هم خود را فریب دادم ،هم دروغی بر اعمالم افزوده می شود. چه کنم با تمام دلخوری و عصبانیتم باز هم تو را صدا می کنم . آخر من کس دیگری به غیر از تو ندارم، این کسان هم به همراه خودم  بی اذن تو هیچ کس نیستند، هر چه هست به اراده توست، هست تویی و غیر تو هیچ هستی نیست . لذا باز هم تو را صدا می کنم با ظاهری خاموش اما فریادی در دل، یا رب یا رب یا رب !!!.