تو را پیشتر چیچست  می خواندند ، لیکن امروز دریاچه ارومیه ، اما بگذار از فرط صمیمیت همان اروم صدایت زنم .

اروم جان ، جانیم سنه قربان ، ای اشک پاک دیار آذران ، ای نیم تاج فیروزه ای بر سر گربه ملوس ایران. این روزها حالت خوب نیست و حال من از دیدن روی تو بی طاقت شده است. اما چه کنم بازهم با رویی غمگین می گویم با من بمان.

دریغ که زیباییت قدر نداستیم و طمع کشاورزی و صنعتی را بر سر رگهای لطیفت قرار دادیم.

حالا من مانده ام با نگاه معصومت که چون دخترکانی شبرین  و تکیده با ملامت به ما می گوید مرا به چند تن محصولات کشاورزی یا چه میزان پیشرفت در زمینه صنعت چنین زار نموده اید. عذر تقصیر همنوعان بی فکرم ، اما ای جان جانان حاک وطن با من بمان.

 

 آه گر می شد ، به جای اشک ریختن به حال تو و غصه خوردن با قلم ناتوانم، کاری از دستم بر آید که برای ماندنت کنم. ای کاش که همه وجودم نهر همیشگی اشک بود جاری به سوی ات ، یا که ابری که پیوسته عاشقانه بر تو می بارید، و در همان حال آذرخشی حواله افراد بی فکر و مقصر و یا فتنه انگیزانی می کردم، که از خشکی تدریجی ات ماسک دروغگین غم بر چهره منافق خویش قرار دادند. ایشان را چه به اروم ایران و زبان زیبای ترکی، تازه چشمه بدی ایشان هم شوق آمدن گرفته است

ارومکم. دخترکم. دختر ایران همه ما. جان آذربایجان ایران، با من بمان، با ما بمان. ما را با جفاهایمان تنها مگذار، ما را با سیاووشانی که بر خلاف سیاووش شاهنامه ثابت قدم نیستند تنها مگذار.

برای فرزندانمان خدعه ای برافروخته اند، ترسم که در این آزمون ، مرعوب فریب اهریمن اجنبی گردند.

اروم جان با ما بمان تا باز هم پرندگان مهاجر به شوق دیدار رویت به سوی تو برکشند. با من بمان تا باز هم  به بی ثباتی دنیا بخندیم. گذشته را دیدی ، حال را با هم می بینیم . نازگلم بمان و حال ما برای آیندگانمان باز گو تا شاید که عبرت گیرند از اشتباهات ما.

اروم جان ملتمسانه ترا  قسم به خون بابک ، نیک نامی کوروش و مظلومیت شهدای وطن ،  با من بمان، با ما بمان، با ما بمان ، با ما بمان .