هجرانم به17 رسید ،اما بی قراری امان به سامان نرسید

17 سالی است که اول ماه رمضان یا اول بهمن ماه ،به گوشه ای از بیابان دلم پناه برم. چرا که در شبی سرد ناباورانه ترکم کردی، در نیمه راه سریال پدر سالار .

واقعاً رفتی ؟ دیگر من آیا روی نازنین با چادر آبی نجیب ات را نمی بینم. حقیقت بود یا همه غبار ذهنی آشفته ؟  بگذار ببینم . ای وای اطاقت که خالی است پس به یقین هجرت کردی. آه نفرین بر این حقیقت ناگوار که بدتر از هر سرابی است.

ای رفیق شفیق. ای مرشد دانای من. ای خنده بر لبانت نابود گر بر هر تلخی و بی حوصلگی من.

 بی گناه نیمه راه شدی و مرا تنها گذاشتی و می دانم هرجا که هستی از وضع زمینی من بسیار آسوده تری. چه کنم در حسرت رفتنت هنوز که هنوزه رفتنت را باور نکردم و ولله که با همه خوبان جمع هیچ کسی چون تو محرم راز نیافتم.

نمی دانم به سبب گذر عمر بود یا مهر به من، اما هر چه بود بی رقیب بودی در تعلم بدون قضاوت. دوستی بی مدعا و روشن دلی راهنما.

بزرگترین نصایح را در چنان جملات ساده اما پر رمز و راز نثارم می کردی که هیچ وقت تلخی نصیحت را از آن احساس نکردم.

بچگی ها و کم خردی نوجوانی ام را با چنان محبت بزرگورانه پاسخ دادی که من تسلیم مهربان نگاه طوسی ات شدم.

عزیز 17 سال گذشت اما غم رفتنت کم نگشت. هنوز یک گوشه دلم سرد سرده و خورشید بشارت بر آن نتابیده.

آه عزیز که چند خط را گر امشب  به رشته تحریر در نیاورم ،در طوفان اندوه و سرگشتگی دلم گم می شوم. شب غریبی است. دوست دارم لحظه ای چشم به هم زنم و من و تو در حرم مولی امان علی ابن ابی طالب باشیم. بی هیچ حرفی روی به ضریح پاکش نیایش کنیم و من از سر احتیاط گوشه چادر سیاهت را چنگ زنم که مرا دیگر ترک نکنی.

این رویائه ؟ یا که خواهش غریب ،  یا شاید هم  تمنای معجزه ای بعید !

اما هرچه هست، از دلم  شتابان جوشد . اشک و آه ،خون دل، همه با هم جوشد و اندکی از بخاراتش  هم سوار بر واژگان شود.

/ 4 نظر / 9 بازدید
حمیدرضا

سلام وبلاگ جالبی دارید امیدوارم موفق باشی به وبلگم سر بزنی ضرر نمی کنی http://itpol.blogsky.com/pages/1 افزایش بازدید رایگان و مادام العمر و بدون صرف وقت و هزینه! کسب درآمد اینترنتی واقعی ایرانی http://itpol.blogsky.com

مجید

بسیار زیبا نگاشتید. یادشان گرامی و روانشان شاد باد[گل]

یک آشنا

احساس زیبائی داری ..شبیه احساس من..با یک اشتباه کسی که دوست داشتم از دست دادم و هنوزم با این همه فاصله نتونستم فراموشش کنم امروز متوجه شدم تنها پل ارتباطی که باهاش داشتم برای یکی دیگه بوده افسوس که فاصله ها نتونست حریف خاطره ها بشه

آیلار

کاش آن شب را نمی آمد سحر کاش گم در راه پیک بد خبر ای عجب کان شب سحر اما به ما تیره روزی آمد و شام دگر دیده پر خون از غم هجران و او با لب خندان چه آسان بر سفر ای دریغ از مهربانی های او دست پر مهر آن کلام پرشکر غصه ها پنهان به دل بودش ولی شاد و خرم چهره اش بر رهگذر در ارزان زان ما بود ای دریغ گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر تا پدر رفت آن سحر از پیش رو بی نشان را خاک تیره شد به سر