دختر پیرانشهری بسوخت. باز هم گلی بیگناه به دست زمانه پر پر شد.

هنوز دل من ایرانی از غم هم میهنم در اهر و ورزقان ، بهشهر ، چالوس ،بوشهر ، زهان و... التیام نیافته. اهر و ورزقانی ها در سرما هستند. هموطنان خراسانی با چشم برهم زنی به این گروه مظلوم ملحق شدند. لشکر غم با همه قوا به صحنه آمده و پیاپی بی رحمانه بر زندگی هم میهنان من می تازد .

 در همین احوال در ماه محرم  عزادار اباعبدالله حسینیم  که خبر سوختن نهالهای کوچک ایران در مدرسه ای در پیرانشهر داغ دلمان را تازه کرد. گویا شقاوت این سپاه غم را پایانی ندارد و جام می درس و کار این بار  دیگر کارگر نیست.

به سختی می توانم بگویم که آری فرخ جان باز هم زندگی ادامه دارد. چرا که پاره تنهای ما در آتش بخاری بی رحمانه سوختند. دیگر چه زندگی ایه !!!

این دختران می توانستند دختر ، خواهر و یا قوم و خویش من و تو باشند . فرقی هم نمی کند . آنها قوم و خویش  همه ما بودند. انسان بودند. ایرانی بودند. عزیزمان آتش گرفتند.

آن فرشته معصوم که پر کشید و عمر گلش کوتاه بود. می توانست پروینی باشد که از اشعارش بوی مهر و ایرانی بودن به مشام دوستداران ادب ایرانی می رسد. پرستار یا پزشکی گردد که دردی را تسکین  می دهد یا یا که به سرانگشت تدبیرش درمان، یا که همسر و مادری باشد و خانواده ای کوچک اما پر امید تشکیل دهد.

من  ماندم و در حسرت نگاه معصوم غنچه ناشکفته ای که از میان باند و بدن سوخته اش می گفت ،به من بگویید چرا؟ چرا؟ بلبل دلم به چه آوایی این همه غم نگاهت سر دهد دخترم ؟

من ماندم و گریه مادری که پایان ندارد با غم مردی که بایستی با سکوت این واقعه اسفناک را با دل شکسته اش تقسیم کند. آن هم زحمت و تلاش یکباره بسوخت و به زیر خروار خاک رفت.

آری من ماندم و دوستانی که سوختند و مرگ دوستشان را ناباورانه دیدند.

چه بی رحم است روزگار که از خاطره خوش دوران کودکی به جای خنده و شادمانی و بی خیالی ،  بایستی سوختن به وقت یادگیری سهم نوگلان وطنم باشد و به جای آتش عشق به یادگیری آتش بخاری بر تن کوچکشان روانه شود.

دیگر چه بگویم که هیچ اشک و فریادی هم مسکن این همه آلام نیست.

ولله قلم هم در عزای این طفلان معصوم به هق هق آمده و لاجرم  منقطع می نویسد . چرا که  آن غنچه های نا شکفته که در آتش بی خبری ما بسوختند . آن لاله ای که به دست زمانه پر پر شد. دختر ایران من بود. دختر ایران تو . دختر ایران همه ما.

 آری بخشی از ایران کودک من بیگناه ، معصومانه آتش گرفت و بسوخت. 

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
مجید

درود. وقتی که می بینیم مسئولیت با خنده میان و با خنده می رن، داستان غم انگیز تر می شه!!! افسوس افسوس